نیمکتـــ

به نام خدا

خدایا...!

آسمانت چه مزه ایست؟؟؟!

من که فقط زمین خورده ام...

نوشته شده در شنبه 1392/07/27ساعت 21:48 توسط محتشم| |

شب كريسمس بود وهوا ،سرد و برفي.

پسرك در حالي كه پاهاي برهنه اش را روي برف جابه جا مي كرد تا شايد سرماي برف هاي كف پياده رو كمتر آزارش بدهد، صورتش را چسپانده بود به شيشه سرد فروشگاه وبه داخل نگاه مي كرد.

درنگاهش چيزي موج مي زد، انگاري كه با نگاهش ، نداشته هاش رو از خدا طلب مي كرد،انگاري با چشم هايش آرزو مي كرد.

خانمي كه قصد ورود به فروشگاه را داشت،كمي صبر كرد ونگاهي به پسرك كه محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.چند دقيقه بعد ، درحالي كه يك جفت كفش در دستانش بود بيرون آمد.

-آهاي آقا پسر!

پسرك برگشت و به سمت خانم رفت.چشمانش برق مي زد وقتي آن خانم، كفش ها را به او داد.پسرك با چشم هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:

-شما خدا هستيد؟؟

-نه پسرم، تنها يكي از بندگان خدا هستم!!

-آها،مي دانستم كه با خدا نسبتي داريد!!

نوشته شده در چهارشنبه 1392/05/16ساعت 21:28 توسط فاضل| |



چه کسی میگوید :

که گرانی شده است ؟

دوره ارزانیست !

دل ربودن ارزان !

دل شکستن ارزان !

دوستی ارزان است !

دشمنی ها ارزان !

چه شرافت ارزان !

تن عریان ارزان !

آبرو قیمت یک تکه نان ...

و دروغ از همه چیز ارزان تر ...

قیمت عشق چه قدر کم شده است ...

کمتر از آب روان !

و چه تخفیف بزرگی خورده !

                                                  قیمت هر انسان...

نوشته شده در شنبه 1392/02/07ساعت 18:57 توسط فاضل| |


دو خط موازي متولد شده اند. پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد .
آن وقت دو خط موازي چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند.

 خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت :

 ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ....

 خط دومي از هيجان لرزيد!

 خط اولي : .... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . من روزها كار مي كنم .

مي توانم خط كنار جاده اي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان ...

خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . يا خط كنار

يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي .... !

در همين لحظه معلم فرياد زد :

« دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند» !!



(دوستان شرمنده که مدتی نبودیم)



نوشته شده در پنجشنبه 1392/01/08ساعت 11:2 توسط فاضل| |

آری تو راست میگویی :

آسمان مال من است،

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.

اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است؟!

من ندانم که چرا مردم دانه های دلشان پیدا نیست!!

تو کجایی سهراب ؟

آب را گل کردند،

چشم ها را بستند و چه با دل کردند ...

وای سهراب کجایی آخر ؟  

زخم ها بر دل عاشق کردند،

خون به چشمان شقایق کردند ...

تو کجایی سهراب ؟

که همین نزدیکی عشق را دار زدند ،

همه جا سایه ی دیوار زدند ...

ای سهراب کجایی که ببينی حالا ، دل خوش مثقالی است!

صبر کن سهراب قایقت جا دارد؟!

من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم…

نوشته شده در جمعه 1391/11/13ساعت 19:20 توسط فاضل| |

Design By : LoxTheme.com