X
تبلیغات
دریافت کد ابزار آنلاین
♠☼♠☼♠☼♠ به نيـمـكتــــــــ خـوش آمـديـد ♠☼♠☼♠☼♠ نیمکتـــ
تاريخ : شنبه 1392/02/07 | 18:57 | نویسنده : فاضل


چه کسی میگوید :

که گرانی شده است ؟

دوره ارزانیست !

دل ربودن ارزان !

دل شکستن ارزان !

دوستی ارزان است !

دشمنی ها ارزان !

چه شرافت ارزان !

تن عریان ارزان !

آبرو قیمت یک تکه نان ...

و دروغ از همه چیز ارزان تر ...

قیمت عشق چه قدر کم شده است ...

کمتر از آب روان !

و چه تخفیف بزرگی خورده !

                                                  قیمت هر انسان...



تاريخ : پنجشنبه 1392/01/08 | 11:2 | نویسنده : فاضل

دو خط موازي متولد شده اند. پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد .
آن وقت دو خط موازي چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند.

 خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت :

 ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ....

 خط دومي از هيجان لرزيد!

 خط اولي : .... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . من روزها كار مي كنم .

مي توانم خط كنار جاده اي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان ...

خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . يا خط كنار

يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي .... !

در همين لحظه معلم فرياد زد :

« دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند» !!



(دوستان شرمنده که مدتی نبودیم)





تاريخ : جمعه 1391/11/13 | 19:20 | نویسنده : فاضل

آری تو راست میگویی :

آسمان مال من است،

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.

اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است؟!

من ندانم که چرا مردم دانه های دلشان پیدا نیست!!

تو کجایی سهراب ؟

آب را گل کردند،

چشم ها را بستند و چه با دل کردند ...

وای سهراب کجایی آخر ؟  

زخم ها بر دل عاشق کردند،

خون به چشمان شقایق کردند ...

تو کجایی سهراب ؟

که همین نزدیکی عشق را دار زدند ،

همه جا سایه ی دیوار زدند ...

ای سهراب کجایی که ببينی حالا ، دل خوش مثقالی است!

صبر کن سهراب قایقت جا دارد؟!

من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم…



تاريخ : جمعه 1391/09/24 | 12:43 | نویسنده : فاضل
يك انگليسي ، يك  آمريكايي و يك ايراني مردند و همگي رفتند جهنم:
 
فرد انگليسي گفت: دلم براي انگليس تنگ شده
مي خواهم با انگلستان تماس بگيرم و ببنيم بعضي افراد آنجا چه كار مي كنند...
تماس گرفت و به مدت 5دقيقه صحبت كرد...
سپس گفت:
خب، شيطان چقدر بايد براي تماسم بپردازم؟؟؟
شيطان 5 ميليون دلار خواست..
5 ميليون دلار !!!!!!!!
انگليسي چك كشيد و برگشت روي صندلي اش نشست.
فرد آمريكايي خيلي حسود بود و شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با آمريكا تماس بگيرم و از اوضاع اونجا با خبر شوم..
او تماس گرفت!!
و به مدت 10 دقيقه صحبت كرد.سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد بابت تماسم پرداخت كنم؟
شيطان 10 ميليون دلار خواست...
10 ميليون دلار!!!! امريكايي چك چكشيد و برگشت بر روي صندلي اش نشست...
و اما فرد ايراني خيلي خيلي حسود بود.او شروع كرد به جيغ و فرياد كه من هم مي خواهم با ايران تماس بگيرم و از اوضاع آنجا باخبر بشوم
او با ايران تماس گرفت و به مدت 12ساعت صحبت كرد...
سپس گفت: خب شيطان، چقدر بايد براي تماسم پرداخت كنم؟
شيطان گفت:
1دلار......
فقط 1دلار؟!!!!
شيطان گفت بله خب...
از جهنم به جهنم داخليه !!

تاريخ : دوشنبه 1391/09/06 | 18:44 | نویسنده : فاضل
فرزند عزیزم:
 
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم،
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است ،
صبور باش و درکم کن ،
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم،
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن ،
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم.
 

فرزند دلبندم،دوستت دارم



(اینو مونا فرستاده)



تاريخ : جمعه 1391/08/19 | 14:1 | نویسنده : محتشم
   روز قيامت بخاطر بار سنگين گناهانم؛گفتم خودم محترمانه برم جهنم!

      داشتم ميرفتم كه يكي از ملائكه داد زد كجا ؟؟؟!!!

         گفتم:دارم ميرم جهنم

          گفت:اهل كجايي؟

        گفتم:اهل ايـران!

     پوزخندي زد و گفت:بيا برو بهشت....فكر كردي تا حالا كجا بودي؟!!!




تاريخ : سه شنبه 1391/08/09 | 9:37 | نویسنده : فاضل
اینجا ایران است ، سرزمین من !

جایی که آزادی فقط نام یک میدان است !

خوشا بحال مسافرکشان میدان آزادی !

چه آزادانه فریاد میزنند : آزادی ، آزادی ، ... !

و عابری خسته میپرسد آزادی چند ؟

و من شخصی را دیدم که سوال کرد : آزادی کجاست ؟

گفتم رد کردی! آزادی قبل از انقلاب بود !



تاريخ : جمعه 1391/07/28 | 17:40 | نویسنده : محتشم

                                       
                                          ميگويند تو شومي!!!

                                               ميداني چرا ميگويند تو شومي ؟؟؟

                                         چون تو از حقيقت ميخواني!

                                   آري... آواز تو از حقيقت است و حقيقت نيز تلخ

                                  تو از تلخي شب ميخواني●▪·

                                      و از درد بغضي سنگين در پستوي گلوي حقگويت
●▪·
                                            
                                           نه! تقصير تو نيست
●▪·
                                           
                                           تقصير از ماست که هر آنچه را که

                                      بر مزاجمان خوش نيايد را شوم بدانيم.

                            بلبل تا زماني که باغ آباد است و گل زيبا،عاشق است و شيدا !

                   اما تويي كه حتي دست از ويرانه ي خاطرات نيز نميکشي؛

               نه تنها عاشق خوانده نميشوي؛ انگ نحس بودن را هم را بر رويت مبگذارند!

               ظلم است تويي كه در ويرانکده هاي امروز که نشان آباديهاي ديروز است از آن

                      ميخواني كه هيچ چيز در اين دنياي فانی و دروغزن ابدي نيست،محكوم شوي!

                              اما
●▪·
                                   
                                               ˙·▪● من به تو و ميمنتت ايمان دارم●▪·˙



تاريخ : دوشنبه 1391/07/17 | 22:55 | نویسنده : فاضل
گاهی باید زندگی را ساده دید!

مثل نوشتن یک "به نام خدا" بالای صفحه مشق ...



تاريخ : چهارشنبه 1391/07/12 | 0:18 | نویسنده : فاضل
تاريخ : جمعه 1391/07/07 | 19:10 | نویسنده : محتشم

وقتي عادل ديد مهسا به زور پدرش با يكي ديگه ازدواج كرده،تصميم ميگيره كه از اون شهر

بره و يه مدت خودشو گم و گوركنه.....

مهسا و پارسا زندگيشونو شروع كرده بودند،ولي اين همون زندگي ايي كه مهسا آرزوشو داشت نبود.

تقريبا 5 ماهي از زندگي مشترك مهسا با پسر عموش ميگذشت...ولي اونا هنوز با هم مثل غريبه ها

رفتار ميكردن...تا اينكه يه اتفاق تازه تو زندگيشون افتاد....اتفاقي كه مهسا رو كمي به زندگي با پارسا

خوشبين كرد...

- مهسا:ميخوام يه چيزي رو بهت بگم

- پارسا:بله مهسا جان،گوش ميكنم

- مهسا:تو داري پدر ميشي

- پارسا:واقعا!!!تو رو خدا بگو كه داري جدي ميگي؟!

مهسا:آره،همين امروز متوجه شدم

پارسا:خدا روشكر‏‏،حالا كي قراره به  دنيا بياد؟!

مهسا:دكتر ميگه هفت ماه ديگه...
...

مهسا داشت بچه دار ميشد و اين باعث شد كه رابطه ش با شوهرش بهتر بشه و با ازدواجش كنار بياد.

مهسا و پارسا 7ماه رو به اميد اينكه بچه شون به دنيا بياد لحظه شماري كردن...

بالاخره بچه به دنيا اومد...اما...اما  بچه سالم نبود و يه بيماري خاص داشت كه دكترها شانس

درمانشو خيلي كم ميدونستن.

اونا بيش دكتراي زيادي رفتن ولي از دست هيچكدوم كاري بر نيومد.

خانواده ي پارسا با اين موضوع مشكل داشتن و نميتونستن با يه بچه ناقص و ناسالم كنار بيان.اونا به

پارسا گفتن كه بايد يه جوري از شر بچه خلاص بشه ومهسا رو هم طلاق بده، چون دكترا دليل سالم

نبودن بچه رو مشكل ژنيتيكي وازدواج فاميلي ميدونستن. پارسا هم كه از زندگيش با مهسا و

مشكلاتش خسته شده بود پذيرفت..

چند شب گذشت...مهسا تو خونه خواب بود.پارسا كه لبا س زنانه پوشيده بود،بچه رو برداشت واز

خونه زد بيرون...بچه رو برد و چندتا كوچه اونطرف گذاشتكنار  يه سطل آشغال و دوباره برگشت خونه...

هنوز چند دقيقه از برگشتن پارسا نگذشته بود كه زنگ در به صدا در اومد...پارسا رف و در رو باز كرد.

-پارسا: بفرماييد

-... :سلام آقا،من كارگر شهرداري هستم،چند دقيقه پيش كه داشتم براي نظافت كوچه

ميومدم؛خانمي رو ديدم كه يه بچه رو گذاشت يه گوشه و رفت.منم بچه رو برداشتم و اونو تعقيب

كردم...ديدم كه اومد تو اين خونه.

پارسا:آقا برو، حتما خونه رو اشتباه اومدي.

كارگر:نه آقا،من با چشماي خودم ديدم كه اون زنه اومد تو همين خونه!من مطمئنم كه اشتباه نكردم.

در همين حال كه پارسا وكارگر مشغول بحث با هم بودن،مهسا از خواب بيدار شد و ديد كه بچه ش

نيست..نگران شد زود رفت بيرون و از قضيه با خبر شد.

مهسا در حالي كه گريه ميكرد جلو رفت وبا عصبانيت بچه رو از دست كارگر گرفت و خواست برگرده

توخونه. پارسا كه از بحث كردن با كارگر و رو شدن دستش برا مهسا،خونش به جوش اومده بود،به زور

بچه رو از دست مهسا در آورد ورفت سمت ماشينش كه اونو يه جا ديگه گمو گور كنه.

كه تو همين موقع يه ماشين گشت از راه رسيد  و متوجه دعواي بين مهسا وپارسا شد...

پارسا ديد كه ماشين پليس سمتش مياد...خيلي هول كرده بود...ماشينو روشن كرد،ميخواست فرار

كنه،مهسا رفت جلو ماشينش كه نذاره بچشو ببره،اما پارسا كنترلشو از دست داده بود وبي توجه به

مهسا حركت كرد واونو زير گرفت ولي باز به حركتش ادامه داد.

يكي از نيروهاي گشتي براي كمك به مهسا پياده شد و بقيه  دنبال پارسا رفتن،اما پارسا كه سرعتش

خيلي زياد بود نتونست ماشينشو كنترل كنه و محكم به يه تير چراغ برق برخورد كرد و خودش و بچه رو به كشتن داد...

مهسا رو به بيمارستان رسوندند،اونو به اتاق عمل منتقل كرده بودند.

خانواده مهسا منتظر تمام شدن عمل بودند.

عمل مهسا تمام شد،ودكتر از در خارج شد . پدر و مادر مهسا با نگراني به سمتش رفتن و

پرسيدند:آقاي دكتر حال دخترمون چطوره؟

دكتر جواب داد:ضربه شديدي به سرش وارد شده...ما تمام سعي خودمون رو كرديم،اما متاسفانه

بايدبگم چشماش رو از دست داده و ديگه نميتونه ببينه.

پدرمهسا كه خودش رو مقصر تمام اين اتفاقات ميدونست ، زار زار به حال دخترش گريه ميكرد...

چند روزي گذشته بود،حال مهسا بهتر شده بود اما هنوز در بيمارستان بستري بود .

تا اينكه يك روز كه پدر ومادر مهسا  كه براي عيادت دخترشون به بيمارستان رفته بودند،دكترمهسا يه خبر بهشون داد.

اون گفت كه يك نفر پيدا شده كه يك چشمشو براي پيوند با چشم دختر شما اهدا كرده،واگر شما

موافقت كنيد فردا عمل پيوند رو انجام بديم.

پدر مهسا كه خيلي خوشحال شده بود از خدا خواسته قبول كرد.

فرداي اون روز مهسا براي عمل قرنيه به اتاق عمل منتقل شد....عمل با موفقيت انجام شد...

بعد از گذشت چند روز كه مهسا چشمشو باز ميكرد،اولين نفري كه بالاي بسترش ميديد عادل بود...

اما...

مهسا مات و مبهوت مونده بود...چون كه عادل هم مثل او فقط يك چشم داشت.



پايان


تاريخ : دوشنبه 1391/07/03 | 17:45 | نویسنده : فاضل
شبی مست میگذشتم از ویرانه ای

ناگهان چشم مستم خیره شد بر خانه ای

لنگ لنگان پیش رفتم تا کنار پنجره

با دوچشم خویش دیدم لحظه بیگانه ای

پدری کور و فلج افتاده اندر گوشه ای

مادری مات و پریشان در کنار گوشه ای

پسری از سوز سرما میزند دندان به لب

دخترک مشغول عیش و نوش با بیگانه ای

بعد از آن لعنت فرستادم بر خودم

که دگر مست نروم سوی هر ویرانه ای

تا نبینم دختری

که میفروشد عصمتش را

بهر نان خانه ای.



تاريخ : سه شنبه 1391/06/28 | 14:11 | نویسنده : محتشم
_ عادل:مهسا فكراتو كردي؟به چه نتيجه اي رسيدي؟!

ــ مهسا:نظر من اینه که چند هفته ای با هم حرف بزنیم و گاه گاهی هم دیگه رو ببینیم تابیشتر

هم دیگه رو بشناسیم

ــ عادل :نظر منم همینه

هفته گذشته این دو نفر درمورد ازدواج صحبت کرده بودند و این هفته هم  تا حدودی هم دیگه

رو قبول کردن.

عادل و مهسا هفته اي چند بار همديگه رو ميديدن و  در طول روز باهم در تماس بودن...

چند هفته اي به همين منوال گذشت تا اينكه تصميم گرفتند خانواده هاشونو در جريان بذارن

واين كارو كردن...

خانواده مهسا خيلي راحت عادل وخانواده شو پذيرفتن،چونكه پدر عادل سرمايه داربود 

و صاحب يه كارخونه بزرگ.

از اونطرف خانواده عادل، مهسا و خانواده شو قبول كردن...

خلاصه يه شب تعيين شد كه عادل و خانواده ش برن خواستگاري مهسا...

خيلي زود اون شب رسيد و عادل به همراه پدر و مادرش رفتن خونه مهسا.تو اون مراسم قرار

شد دوتا خونواده يكي دو ماه باهم رفت و آمد كنن تا بهتر همديگه رو بشناسن و بعدش اگه

همه چي خوب پيش رفت مراسم عروسي رو برگذار كنن.

چند هفته گذشته بود و عادل ومهسا بيشتر از پيش به هم علاقه مند شده بودن.

عادل كه دوست نداشت به پول پدرش وابسته باشه،خيلي سعي كرد روي پاي خودش

بايسته و بلأخره بعد از كلي اين در و  اون در زدن،توي يه شركت خصوصي استخدام شد و در

كل همه چي بر وفق مرادشون بود...

تا اينكه دو تا اتفاق غير منتظره افتاد...

كارخونه پدر عادل از نظر مالي به مشكل برخورد و ورشكست شد...و از بخت بد

عادل-پارسا-پسر عموي مهسا به خواستگاري مهسا اومد...

پدرمهسا كه چشمش دنبال پول پدر عادل بود،بعد از تعطيل شدن كارخونه دنبال يه بهونه بود

تا ازدواج عادل و مهسا رو بهم بزنه،كه حالا علاقه مندي  پسر برادرش به دخترش شده بود بهونش...!

مهسا كه تنها فكر و ذكرش عادل بود،حتي يه لحظه هم به ازدواج با پسر عموش فكر نميكرد.

اما مهسا پدر غُدّو يك دنده اي داشت و كار خودشو ميكرد.اون به عادل و خانوادش گفت كه به

اين نتيجه رسيده كه اين ازدواج اشتباه ست و قراره مهسا با پارسا-پسر عموش ازدواج كنه...

عادل كه واقعا عاشق مهسا بود و از بهونه ي پدر اون خبر داشت، تمام سعي خودشو كرد

كه پدرمهسا رو از تصميمش منصرف كنه...

اما ب‍‍لأخره پدر مهسا برخلاف ميل دخترش اونو به زور مجبور كرد تا با پارسا ازدواج كنه...

وقتي عادل ديد مهسا به زور پدرش با يكي ديگه ازدواج كرده،تصميم ميگيره كه از اون شهر

بره و يه مدت خودشو گم و گوركنه.........................................................................................


ادامه چند وقت ديگه


(سلام به دوستاي گل خودمون...راستش اين رفيقم (فاضل) خيلي دستش بنده؛گرفتار شروع ترم جديد دانشگاهشه...و خلاصه نبود كه خودش ادامه ي داستانشو بذاره براتون...لذا ادامشو سپرد  من بذارم...درضمن شايد يه چند روزي كمتر وقت كنه بهتون سر بزنه از قولش از همه تون عذر ميخوام...)



تاريخ : چهارشنبه 1391/06/22 | 9:38 | نویسنده : محتشم
***************************************************************************

دوستان ديديم حالو هواي وب داره خيلي عشقولانه ميشه،واسه همي گفتيم يه كم بحثو عوضش كنيم...

***************************************************************************

     توجه!                                                            توجه!






.
.
.
.

باقي عكسا رو هم ببين،مضر نيست...




ادامه مطلب